|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی جدايی...! تا حالا پيش اومده برات يه چيزی رو تا ابد بخوای پيش خودت نگه داری؟....انگار دوست داری زمان متوقف بشه و وقت جدايی هيچ وقت سر نرسه. خدای من...اين همه تو زندگيم قدم برداشتم ولی اين قدمهای آخر......ياريم نمی دن......پاهام سست شدن...انگاری اونا هم فهميدن چه اتفاقی داره می افته...اونا هم می دونن كه نبايد بيشتر از اين جلو رفت...آخه می خوان كه به عهدشون وفادار بمونن...آماده و محكم تا آخر خط... شايد موهام زودتر از تو سفيد بشن اما پاهام قول دادن كه هيچ وقت پير نشن و هميشه جوون بمونن و تا جون درشون هست به جلو رفتن ادامه بدن...با تو.... اما وقتی تو دوست نداری با من راه رو طی كنی و يه خط قرمز جلوی پاهام می كشی...همون جا می ايستم و جلو رفتن تو رو تماشا می كنم.يا شايد بالا رفتنتو...انگاری تو يه بادبادك بودی و من تا جايی كه ميشد دويدم حالا به اندازه ی كافی اوج گرفتی و من فقط آروم دارم از اين پايين تو رو نگاه می كنم... فقط يه قولی بهم بده.....باشه؟.....قول ميدی؟ بدون كه هميشه يه نفر اينجا هست كه به اميد خوشبختی تو زنده هست و خيلی خيلی دوست داره.....راستی........مواظب خودت باش! يه وقت گرفتار بادهای وحشی روزگار نشی!!! گفتگوی باد و بارون! _ سلام...مسافر كجايی؟ _ ميگن بايد برم زمين! _ زمين؟! _ مردم منتظرن. _ منتظر چی؟ _ آب...بايد سيرابشون كنم. _ فكر می كنی بتونی؟ .... اونا خيلی تشنه هستن...آخه خيلی وقته كه بارون نباريده....همه چشمشون به آسمونه...اگه يه قطره از محبت بهشون بدی ، بركشون هميشه پرآب می مونه!!! |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:55 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
Created By beheshtehaftom.blogfa.com