|
|
|
|
وقتی یه بچه به دنيا مياد...تا ميزنن پشتش و بهش يه جورايی می فهمونن که زندگيش تو اين دنيا شروع شده...ميزنه زير گريه انگار هممون از اون اول ميدونيم که داريم وارد چه دنيايی ميشيم. فرقی نمی کنه کجای دنيا متولد بشيم...سختی راه از همون اول برامون مشخص هست.تنها به دنيا می آييم ...تو مسيرمون با هزار و يک جور آدم سر و کله می زنيم...هر بار هم همين آدما متوجهمون می کنن که آخر آخرش تو اين دنيا تنهای تنهاييم.حق مالکيت کسی يا چيزی رو هم نداريم.حتی فرزند و همسرمون رو...چون اصلا خودمون مال اين دنيا نيستيم پس چطور می تونيم بخشی از اون رو مالک بشيم.حرفی رو که زدم خودمم گاها فراموش می کنم.گفتم که برای خودمم يادآوری بشه.هر کدوممون راه جداگانه ای داريم که در انتها ...معلوم نيست چه وقت... به همون بهشت هفتم ميرسه.راههای ما تا زمانی که رو زمين هستيم موازيند اما نزديک به هم..تا جايی که فقط بتونيم دست همديگر رو بگيريم و راهمونو طی کنيم.وقتی دست همديگر رو می گيريم احساسمون يکی ميشه ...ولی هميشه منطقمون که همون راه مخصوص خودمون هست با هم فرق می کنه.هميشه بايد يه نگاهمون به چشم گريون يارمون باشه.....يه نگاهمون هم به زير پاهامون بندازيم که يه موقع از مسيرمون منحرف نشيم!!!در آخر این آهنگ رو تقدیم می کنم به آبجی عزیزم |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:0 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
Created By beheshtehaftom.blogfa.com