|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی حقيقت چيز ديگری است...! هميشه يه حس غريبی بهم ميگه، تمام كارهايی كه انجام ميدم، قدمهايی كه برمی دارم، گذشته ام ، حالم ، آينده ام .... همشون از قبل تعيين شده اند. وقتی برمی گردم و به گذشته ام نگاه می كنم... می بينم اتفاقاتی كه برام افتادن واقعا" برام لازم بودن...بايد آنها رو تجربه می كردم و اصلا" هيچ كدوم تصادفی نبودن. اعتقاد به سرنوشت رو نه فقط تو اتفاقات مهم زندگی بلكه تو كوچكترين چيزايی كه شايد فكرشو هم نكنيد بدست آوردم يكی از اون اتفاقات مهم، انتخاب رشته تحصيليم بود... مهندسی معدن...بيشتر مردم فكر می كنن كه معدن يه شناختی از دنيای اطرافمون ميده ، ولی خواندن آن برای من بيشتر باعث شناخت درونی خودم میشه تا بيرونی. خيلی خوبه كه آدم به اين حقيقت برسه كه شناختی كه تا به حال از دنيا بدست آمده ، واقعيتی بيش نيست و هر لحظه در حال تغيير و كامل شدن هست...اينطوری آدم ياد ميگيره كه ديگران را به خاطر عقايدشون محكوم نكنه و به عقايدی هم كه خودش داره زياد نچسبه..........چرا كه حقيقت چيز ديگری است!!! يه زمانی آرزو داشتم مثل پرنده ها بتونم پرواز كنم و اوج بگيرم. ولی الآن می دونم ....میتونم به يه جايی برسم كه از بالا پرواز پرنده ها رو تماشا كنم.پرواز من با اونا خيلی تفاوت داره، چون من می دونم دارم تو چه آسمونی سفر می كنم!!!
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:13 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
وقتی یه بچه به دنيا مياد...تا ميزنن پشتش و بهش يه جورايی می فهمونن که زندگيش تو اين دنيا شروع شده...ميزنه زير گريه انگار هممون از اون اول ميدونيم که داريم وارد چه دنيايی ميشيم. فرقی نمی کنه کجای دنيا متولد بشيم...سختی راه از همون اول برامون مشخص هست.تنها به دنيا می آييم ...تو مسيرمون با هزار و يک جور آدم سر و کله می زنيم...هر بار هم همين آدما متوجهمون می کنن که آخر آخرش تو اين دنيا تنهای تنهاييم.حق مالکيت کسی يا چيزی رو هم نداريم.حتی فرزند و همسرمون رو...چون اصلا خودمون مال اين دنيا نيستيم پس چطور می تونيم بخشی از اون رو مالک بشيم.حرفی رو که زدم خودمم گاها فراموش می کنم.گفتم که برای خودمم يادآوری بشه.هر کدوممون راه جداگانه ای داريم که در انتها ...معلوم نيست چه وقت... به همون بهشت هفتم ميرسه.راههای ما تا زمانی که رو زمين هستيم موازيند اما نزديک به هم..تا جايی که فقط بتونيم دست همديگر رو بگيريم و راهمونو طی کنيم.وقتی دست همديگر رو می گيريم احساسمون يکی ميشه ...ولی هميشه منطقمون که همون راه مخصوص خودمون هست با هم فرق می کنه.هميشه بايد يه نگاهمون به چشم گريون يارمون باشه.....يه نگاهمون هم به زير پاهامون بندازيم که يه موقع از مسيرمون منحرف نشيم!!!در آخر این آهنگ رو تقدیم می کنم به آبجی عزیزم |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:0 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
Created By beheshtehaftom.blogfa.com